نقطه چین
ببخش مرا/همیشه دوست داشتنی/اگر در دلم جایی مانده بود/ بخدا روی کاغذ گریه نمی کردم
کودکی های من
زمین خوردند روی این پله های
برفی بد درد افسردگیم
پنهان شد پشت لبخندهام
و حرف نزد! مثل یک بچه
گربه ی بدبخت! بی پناه از
تو، خیس آب شدم تنگ ماهی به
دست تو چپ شد این وسط من
فقط خراب شدم! کودکی هام
گریه میکردند - کودکی های
خسته ی معصوم!- از اتاق سیاه می ترسید: «من نمی
خوام برم توی حمّوم!» «شب
سیاهه!»-چقدر
میترسید- پشت دیوارها
دلش ترکید! غرق در وحشت از
صدائی که در سکوتی
سیاه میخندید! گریه کردم،
زدم به در/ دیوار بال من بود و
میله های قفس! دست دلگیر
سرد بیرحمِت چنگ میزد به
راه تنگ نفس! کودکیهام از
تو میترسند! از تو که «داد»
بودی و «بیداد» از «تو»ئی که
به «من» خیانت کرد! مثل بختک به
زندگیم افتاد! کودکیهام
شکل یک حسرت در همین قصه های
غمگین ماند کاش میشد
کسی ورق می زد! کاش میشد کسی
مرا میخواند! خنجر بزن رفیق... من خو گرفته ام با دستهای تو این زخم کهنه را از نو بیا بِدَر از نو مرا ببر تا خواب برّه ی غمگین بی غرور تا ابتدای دور خنجر بزن رفیق بر دستهای تو اینک لبان من آری بزن نترس هرگز غرور کوه در جنگ سنگ و رنگ ویران نمی شود تو گرم کار خود من غرق اقتدار آنگاه بعد من اینجا اگر کسی اشک تو را نخواست بر خاک من ببار بیدار می شوم دیوار می شوم وقتی که زخم هات با دستهای من پیوند می خورند وقتی که پای تو چون یک ستون شد و از نو بنا شدی بر قلب گرم من خنجر بزن رفیق صدبار هم اگر ویران کنی مرا بیدار می شوم دیوار می شوم چون کوه می شوم بشکوه می شوم خنجر بزن رفیق اینک لبان من بر دستهای تو ....
مثل يك ذره يك اتم گيجم منگم از انفجار يك ديدار تا نسوزم ازآن دوتا خورشيد مي خزم در پناه يك ديوار عقربك ها تو را كه مي پرسند ساعتم كوك مي شود با شك با خودم راه مي روم تا /در باز شد ، شد، اگر نشد، به درك! كوچه ها طرح خاك و خاكستر خانه ها طرح خالي ترديد آسمان رعد و برق تندي زد گربه روي تراس مي گرخيد! □ [داخلي / روز / لحظه / سكوت ميز / فنجان / دو قاب عكس سپيد] زن شبيه دو قطره گريه شد و روي قاب خودش شكسته / چكيد زن درون خودش دوتا فنجان- -قهوه با طعم تلخ ماتم داشت دستهايش مدام مي پوسيد تا خودش را درون گلدان كاشت زن نگاهش به آينه خشكيد «اين چروك اتفاق كشداريست» خطّ افتاده روي صورت زن مانده از خنده هاي اجباريست شيشه ي چشم زن ترك برداشت باز از طاق زندگي افتاد ماهي كوچكش –خيالاتش- پيچ و خم خورد/ خسته شد/ جان داد □ روي سنگ سفيد حك شده ام اسم من / را صدا بزن يكبار! در وجودم حلول مي كني و كفنم تنگ مي شود انگار [كات .. حالا دوباره گريه كنيد] يك نفر ضجه مي زند بر زن يك نفر زير خاكها پوسيد يك نفر كه ... كسيكه ... يعني من! دوباره خلوت تختم،دوباره عطر تنت و ارتعاش تنم در تماس با بدنت دوباره خستگی از من دوباره بوسه ی تو دوباره تن به تنم داده بوی پیرهنت به یاد کودکیات چادری سرم بنداز که مرد قصه تو باشی و من دوباره زنت! چه اتفاق بزرگی، کنار من باشی! شبیه رنگ جنون در رگم رها شدنت و غنچه غنچه شکفتن درون آغوشت به احترام نگاهت و بوسهی خفنت! مهاجرت به تنت/ اتفاق زیبائیست همین تصادف جالب مساحتم/ وطنت! دوست دارم که بچه ای باشم شرّ و شیطان،لجوج و سربه هوا کنج جیبم خشونتی سنگی کینه از شیشه های پنجره ها شیشه باشی نوازشت بکنم با همان سنگهای بی رحمی خرد خردت کنم ببینم که درد من را چقدر می فهمی کاش زنگ حیاطتان بودی یا حباب چراغ کوچه مان میزبان عذاب تو بودم با آدامس و ترقه، تیروکمان مثل گردو بکوبمت با سنگ مثل تیله بدزدمت گاهی بزنم توپ توی شیشه تان بسکه مغرور و سردو خودخواهی! دفترت را بدزدم از کیفت ته کوچه تورا کتک بزنم تا بگویم که مثل تو تخسم! تا بگویم ببین! رئیس منم! با نوک تیز کفش های نوام هی لگد به دوپای تو بزنم حرف بد می زنم به تو حتّی پر فلفل شود اگر دهنم! دفتر مشق های عیدت را خط خطی و سیاه و پاره کنم عوضش دفتر خودم را هم پرِ صد آفرین، ستاره کنم! کاش مغلوب قصه ام بشوی در نبرد تفنگ بازی ها توی زندان قصه پیر شوی رهبر حزب ناز۫ نازی ها! این پست تقدیم به خودسوزی زنان کرمانشاه ... وول مي زد جنين يك ققنوس در سكوتي شبيه زاده شدن از همان ابتدا معين بود سوختن! سرنوشت روشنِ زن! در تنش پيچ و تاب مي زد درد ناخنش را گرفت بر دندان چشمهايش دچار وحشت شد دستهايش غريب و سرگردان جيغ مي زد - ولي درون خودش- دست و پا زد- ميان بي هوشي- لحظه را با سكوت رج مي زد بعد از آن لحظه هاي خاموشي □ دخترك زاده شد – عذاب آمد- مادري شرمسار همسر شد يك نفر! مرد شرقي كامل! غصه مي خورد از اينكه «ابتر» شد! فصل ها فصل سرد وحشت بود تار موئي / نگاه مشتاقي! وحشت از چشم هاي نامحرم فكرهايي هميشه باتلاقي! سهم دختر نبودِ آئينه سهم دختر نبودْ طنّازي سهم دختر هميشه «لا»«لا» بود! بي نوازش – به حدّ يك بازي- او نبايد به عشق پي مي برد او نبايد به مرد شك مي كرد! در سرش اين تمام باور بود زندگي: مَرد! عشق يعني: مَرد! آه! اما درون او چيزي زندگي را پر از صدا مي خواست او دلش آسمان بي پايان او دلش ذره اي خدا مي خواست! □ اين دوراهي چقدر مشكل بود يك طرف پنجره / صدا/پرواز يك طرف بندهاي تنهايي حسرتش دستهاي پر اعجاز ضرب شد در جنون كبريتش دخترك سوخت مثل يك كاغذ پچ پچي كوچه را گرفت از سر جرم هايي بدون شك محرز! دخترك آسمان دلش مي خواست پشت بن بست كوچه مي پوسيد مثل ققنوس قصه پر وا كرد شعله را با دو بال خود بوسيد شروع وسوسه ات عصر نيمه ي اسفند سلام دخترِ آقا ... سلام ... {يك لبخند} وَ پنج ماهِ تمام از تو عشق دزديدم چگونه دل به تو دادم؟ چرا؟ نفهميدم!! تمام دلخوشي ام شد صداي تو – تلفن- شبانه هاي غريبم به جاي تو تلفن چقدر گريه كنم پشت خطّ ايرانسل؟ تورا نفس بكشم در لباس و عطر شنل؟ مسافرت به چه شوقي؟ به شوق ديدن تو كنار پنجره ها تشنه ي رسيدن تو چقدر عاشقتم مرد خشك و سخت و چغر چه عشق گيج غريبي شبيه Pink Panter بيا به داد دلم {اين فقط شكسته} برس چقدر منتظرم زنگ، نامه يا SMS! مكان: سكوت عميقم اتاق آبي و پير زمان: درست غروبي سياه 18 تير مني كه منتظرم مرد قصه ام باشي تورا كنار خودم كنج برگ نقاشي - كشيده ام كه بگويم چقدر دلتنگم به شوق آمدنت با سكوت مي جنگم. === سلام این پی نوشت رو می نویسم تا از دوستی که به نام ONE پیام میگذاره تشکر کنم و بگم ۴ پاره اش بسیار زیبا بود. ***** سلام مجدد یکسال گذشت ... کسی باورش میشه؟ ... یکساله دیگه نمیاد تو صفحه تلویزیون لبخند بزنه ... دوست ندارم ... هیچ این وضعیت رو دوست ندارم که یه جا بنشینم و رفتن تک تک اونهایی که دوستشون دارم رو ببینم ... خسرو شکیبایی عزیز ... سالمرگت رو به خودم و به همه ی اونایی که دوستت داشتن و دارن تسلیت می گم ... دلم خیلی برات تنگ شده .. تو یکی از بهترین ها بودی و هستی خيانت مي كني با اين سكوت تلخ به مائي كه تمام هستي رو داديم به مائي كه شكستت ماتم ما شد به مائي كه براي خنده هات شاديم خيانت مي كني با اين همه ترديد بيا بين همين شب زنده داري باش بيا زخمي كنيم قلب شب سردو بيا خنجر بشو، يه زخم كاري باش تمام خواب كوچه پر شده از وهم تمام پرسه ها مختوم كابوسه! بيا اين باغچه ي غمگين پائيزي داره تو دست اين جلاد مي پوسه خيانت مي كني هم پرسه ي ديروز اگر باور كني محكوم بن بستي تو تنها تكيه گاه باور مائي تو تنها روزن امّيد ما هستي نگو! تقدير ما تقديس كابوسه نگو! بايد سكوت كوچه برگرده نگو!اينها شكنجه اش رو تن گلبرگ نگو! اين قدرت طوفان ولگرده! هنوز تو نِي نِيِ چشماي مات ما يه دنيا حسرت خشكيده خوابيده بيا اي كه دوتا چشمات فانوسه توئي كه برق چشمات نور امّيده! پشت خط هاي سرخ يك تلفن من به فكرت ]سكوت[ مي خندم تو كه شب روي شب تلنباري من كه هر روز و لحظه مي گندم! پُر شدم – رفتنت پُرم مي كرد- از هياهوي تلخ دوري تو به خودم زهر مار تف كردم! نيش خوردم! فقط به كوري تو! پشت ترديد زير و رو شدم و به خودم از تو پشت مي كردم من كه رفتم؛ ولي فقط ايكاش فرصتي بود تا تو برگردم! من كه دلواپس خودم بودم به تو بايد پناه مي بُردم «پرسه هامون به خاطرت باشن!!» كنج آغوش كوچه مي مُردم! روي لبهاي من نفس مي زد وحشيِ بوسه هاي مسمومت روي موهاي من به هم مي ريخت طرح انگشت سرد / معصومت! من – كه يادت نبود – مي پوسيد بين دست شكسته ي گلدان زير دل-بي كسي قدم / مي زد مشت روي سكوت اين زندان «من سكوتم تو گريه اي امّا، روي دوشم به گريه عادت كن عمرت از بي كسي اگر رنجيد خنده باش از خودت حمايت كن» گفت و رفت از نوازشم / اما من در اين فصل تازه مي پوسم دارم از دستِ لحظه مي ميرم بس كه اين كنج خسته مأيوسم پشت آرايشم دلم پوسيد من مچاله شدم كنار سكوت مثل «يوسف» كه دل خوشم ته چاه سنگ بستم به هر پرم كه سقوط ... فرض كن اين قضيّه كامل شد با دوتا قاب عكس و يك لبخند فرض كن سرنوشت من خورده بين تاريكي و سحر پيوند با كسي كه هميشه «هرگز» بود من هميشه فقط ترك خوردم سهم من يك طناب يك كاغذ تا به امرت ]بدون شك [ مُردم ...! من مرده ام امّا تو در من زنده مي ماني باران!تو در ابري سترون زنده مي ماني حتي اگر پائيزي و زردم چنين امروز با حس خوبي تا شكفتن زنده مي ماني هر قطره از باران پيامي دلنشين دارد يعني تو تا آغاز رستن زنده مي ماني من با چراغي هم كه خاموش است مي مانم امّا تو با خورشيد روشن زنده مي ماني تو بي كلامي از محبت ساده خواهي مرد با تا ابد از عشق گفتن زنده مي ماني با هر غزل انگار جاني تازه مي گيري شاعر تو تنها با سرودن زنده مي ماني مي دانم از سرما نمي ترسي ولي بانو! آيا تو با احساس مردن زنده مي ماني؟ □ بي تكيه گاهي درد من بود اي موازي ها گفتند با در خود شكستن زنده مي ماني آئينه مي بيند چه غمگينم و مي پرسد: با اين ترك ها آه اي زن، زنده مي ماني؟ === مي دونم قوافي اين كار خيلي ضعيفه آماده پذيرش همه دعواها از طرف اساتيد هستم! دوست خيلي خوبم محمد قادري فر وارد وبلاگ نويسي شد سري بهش بزنيد! دفتر شعر "بهشت هم به جهنم فداي ناز نگاهت" از دوست گرامی و بزرگوارم جناب آقاي حبيب حسن نژاد هم وارد بازار شد تهيه كنيد بد نيست![]()



| Design By : Night Melody |





